خود را دیدم ،
که می دوم ،
میان خطهایی
خاکستری ،
در امتداد دو موازی بی پایان
زیر تکه ابری خسته از همبستری ،
میان فریادهای بی هووورا .
عبور روبانهای قرمز
هنوز بسته است ،
انعکاسم دگر در شیشه ها نبود
آیدا از آیینه ها رفته است... !
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 17:27 توسط آيدا .ص
|
مي دانم امشب
در زهدان خاكهاي دور
علف كوچكي
خيس تولد است ،
پاييز مرا
نذر زمستان كرده بود .
منتظر است
شب بو
كنار پنجره اي
كه نمي دانمش ،
پاييز ،
در بيراهه اي
دور از شهر
_ كه مي سرايدم _
مرا
نذر زمستان كرده بود .
سنگ ريزه اي
امشب
به آستان چاه ،
دل به ريزش ،
تلنگر انگشتانم را صبر ،
فرصت اندك است
از برگ خشك
تا قنديل احساس
تار موييست گم شده ،
پاييز مرا
نذر زمستان كرده بود .
بايد بروم
در ضريح يخ ،
شمعي بيافروزم ...
نذر زمستان
نزديك است !
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 20:26 توسط آيدا .ص
|
ببند پنجره ي چشمانت راو گوش كنبه صداييكه فكرت مي شنودو تو مانده ايدر خواب ،صداي ريشه زدنهاي دانه ايدر خاكصداي گريختن بادبادكيدر بادصداي عبور فكر گرفتن يك دستصداي خوابهاي بي رنگ قطره ايدر آبصداي جذب اكسيژن ودفع co2 !صداي ترديد يك جنينپا در راه .صداي عاشق شدن دختركدر پاييز ،صداي چشم بر هم زدنروز و سال و ماه .از ارتفاع يك فكر بلندافتادن ،قدم زدن ميان پل نامرئي
دو نگاه .صداي نوشتن منصداي خواندن تو ،اشاره ي انگشتي به انتهاي راه ...تمام قصه همين بود ، اشتباهي محض ،صدايي فراتر از حسهاي
من ... تو ... ما !
+
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 19:7 توسط آيدا .ص
|

ديشب
در حجم اتاق
همهمه اي بود
عجيب
عكس هاي در قاب
پچ پچ از كودكي ام مي كردند
پنجره
سايه اي را مي ديد
كه پر از خالي بود
ميز مشكوك به افكار قلم ،
دفترم را مي گشت
و هر از گاهي
سرفه اي مي كرد خشك ،
همه بيدار
حتي شمع
كه پريد
از خواب آشفته ي سوختنش
در تاريكي !
همه بيدار
جز ساعت
كه سر ربع به راست
و سر نيم به چپ
خواب فردا مي ديد !
+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 17:17 توسط آيدا .ص
|
پشت كوه ها
هنوز
كسي
در خواب است
كه امروز
طلوع نمي كند ،
_ اتفاق
زير سايه ي سيب
نشسته بود _
پشت كوه ها
دختري
موهاي درخت مجنون را
شانه مي زند ،
_ اتفاق
انگشتانش را
در آب
فرو مي برد _
پشت كوه ها
دستي است
كه خطوط پيچيده اش ،
شيارهاي دستانم را
پر مي كند ...
_ اتفاق . . . افتاد !
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 23:52 توسط آيدا .ص
|
يادت هست؟
آنروز
قرص ماه مهر ،
به چهارده
رسيده بود ،
كه ديدمت .
تو از
نشانه ها آمده بودي
و
من
از حادثه ها
كنارت بودم .
در فكر ابري
كه نبود
و باراني
كه مي باريد
در روياي خيسيده ام .
دلم را
شسته بودي
از همه ي گذشته ها
و حاشيه ي شعرم را
شب بو كشيدي.
_ آشناي پنهانم ،
ديريست
منتظر
شنيدن
قصه ات هستم ،
مرا
به خواب هايت ببر
...
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 22:28 توسط آيدا .ص
|