عكس هاي در قاب پچ پچ از كودكي ام مي كردند پنجره سايه اي را مي ديد كه پر از خالي بود ميز مشكوك به افكار قلم ، دفترم را مي گشت و هر از گاهي سرفه اي مي كرد خشك ،
همه بيدار حتي شمع كه پريد از خواب آشفته ي سوختنش در تاريكي !
همه بيدار جز ساعت كه سر ربع به راست و سر نيم به چپ خواب فردا مي ديد !
+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 17:17 توسط آيدا .ص
|